دوستا مه راستی نا مردی کدیم باد از ۵ ماه به این وبلاک آمدم دیدم که رفیقا برم نظر ماندن و واقعن شرمنده شدم
چه کنیم نامردی عادت ما شده به هر حال مه یکی از شعرای قدیمی ره ده اینجه ماندیم بخانین اگه خوشتان آمد خو هیچ.
اگه نامد شما ره به سر مادرتان اگه نگویین که چتیات است
لطفن به خاطر حفظ رابطه نگویین که ( خیلی خوب بود به من هم سر بزن)
راستی این وبلاکه دوست دیوانه ام سورنا برم ساخته بود
از ای پس نوشته می کنم.
دیوانه تا نمرد ازت چشم بر نداشت
بختی که درتمام جهان یک نفر نداشت
در بیست چند سال دویدن بخاطرت
جز خود کشی که هیچ خیالی بسر نداشت
یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت
هر قدر هم که پوچ و پدر گفته " دَو" زدی
دشنام های تلخ تو رویش اثر نداشت
دنیا ومرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغه ی خیر وشر نداشت
اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان مجانی ضرر نداشت
اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت
عاشق شدن گناه بزرگیست همسفر!
او اشتباه کرد به قرآن خبر نداشت
حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا وقدر نداشت