شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
نگاه مضطربت مرده را تکان می داد
به روی دامن سبزت پرنده یی افتاد
برای این که تنت بوی آسمان می داد
من و تو روی بَرنده، نگاه می کردیم
...گدای پیر به سگ های کوچه نان می داد
چه آرزوی بزرگی، که کاش آیینه!
درون مردم نامرد را نشان می داد
شکایت از چه کنم هر کسی رفاقت کرد
دروغ مسخره یی را به خوردمان می داد
اگر به خانه ی من آمدی شراب بیار
خلاف طعم لتی که پدرکلان می داد
-------------------------------
یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
آلوچه های پخته از دست مان بلند است
پیش از تو هم کسانی از این سرک گذشتند
لطفا بایست مریم! پایان جاده بند است
کلکین کوچکی را در آسمان بنا کن
چیزی که آدم انباشت، یک عصر بوی گند است
هرکس به وزن مغزش مارا نصیحتی کرد
آسایش دو گیتی تفسیر یک چرند است*
در بیت های شعری دنبال من نگردی
چون جای شور بختان دل های مستمند است
نبض زمانه را کس جز ما نمی شناسد
یک شب بهای سکست، لطفا بگو که چند است؟
---------------------------
ازگپ که بگذریم سرم چون کدو شده
یک مار در دهان بزرگم فرو شده
از گپ که بگذریم دلم قاش قاش قاش
چیزی شبیه پاره یی از لبلبو شده
گیرم کسی کنار سرک منفجر شود
...هرگز نترس، کار جهان زیر و رو شده
مریم برای دیدن من ذره بین بگیر
این جسم عاشقی ست که یک تار مو شده
می ترسد از تمام زنان قبیله اش
مردی که با حقیقت خود روبرو شده
شاید برای این که به خاطر بیاوری
یک عکس، عکس کهنه ی من تابلو شده
* آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
(حافظ)
شب به رسم عادتش در چشم هایت خواب شد
ماه می تابید و آمد قطره قطره آب شد
دست هایم را به محض رفتنت آتش زدم
چهره ات برگشت روی شعله هایش قاب شد
شهرهو می زد که عطرت راشمالک پخش کرد
روی سیم برق؛ زاغی ناگهان بی تاب شد
کوه بودم حیف! دوری نقطه ی پایان نداشت
عاقبت کوهی، فسیل شانه اش محراب شد
باز روزی چشم هایت داستان دیگری ست
نوش دارویی دلیل مرگ این سهراب شد
مرد و زن، پیر و جوان روی خیابان ریختند
عشوه ات روزی که در یک روزنامه چاپ شد
هرچه کردم هیچ شد؛چون خاطرت با ما نبود
چشم مستت نشه اش در بوتل ودکا نبود
پیش تو و من بماند هرچه کردم: زنده گی
حرف مفت مولوی از عالم بالا نبود*
سر به گورستان متروکی زدم در نیمه شب
جز غباری روی سنگ قبر آدم ها نبود
دست را بالای ابرو سایبانک ساختیم
آه! این اندوه آدم آخرش پیدا نبود
در کتابی خوانده بودم روزگاری در قدیم
خاطراتی را که از یک مردک دیوانه بود
«ترس ما از مردن و روز حسابی هیچ نیست
کاش می مردیم و عقل کاذبی ما را نبود»
*- ما ز بالاییم و بالا می رویم (مولوی بلخی)